خلوتی گم شده ام پشت هیاهوی خودم

مشهد که بودیم خانمم با استادشون در مورد برخی از خطورات ذهنی شون در نماز و برخی وقایع صحبت کردن... استاد بزرگوارشون هم فرمایشات و دستورالعملهایی دادن...
من مترصد بودم تا در فرصتی در مورد چگونگی یافتن خلوت خویشتن سوالاتی بپرسم... فرصت که پیش اومد قبل از اینکه من طرح سوال بکنم مورد عتاب این استاد بزرگوار قرار گرفتم که چرا برای خانمت وقت بیشتری نمی ذاری... و کلی اظهار دل نگرانی های مادرانه کردن در مورد همسرم... و اینکه مضمون حرفشون این بود که " پس تو چه غلطی میکنی؟!!!" البته این ادبیات مختص منه والا اون بزرگوار که هرگز از این ادبیات استفاده نمیکنن...

اومدم بگم که ما در این مورد خیلی با هم بحث و مباحثه داشتیم... خیلی علت ها و عواملش رو بررسی کردیم... هر آنچه که لازم بود در ایم باره بدونه میدونه...  و من کاری که از دستم بر می اومد رو انجام دادم... که جلوی زبانم رو گرفتم و گفتم : 
چشم... اهتمام بیشتری میکنم برای این موضوع...
علت اینکه اون حرف رو نگفتم این بود که ناگهان در ذهنم وارد شد که استاد منطورش این نیست که چرا خانمت هنوز دچار خطور هست بلکه منطورش این بود که تو چرا هنوز بالاتر نرفتی... و فقط در حد حرف میتونی کمک کنی...
یاد اون داستان افتادم که شاگردی نزد استادش رفت و استاد باهاش سر سنگین بود... علت رو پرسید و استاد بهش گفت: دیشب در همسایگی تو خانواده ای با شکم گرسنه خوابیدن و چیزی برای خوردن نداشتن و تو با شکم سیر خوابیدی...
شاگرد گفت: ولله خبر نداشتم... اگر مطلع بودم نمی ذاشتم گرسنه بخوابن... استاد تشر زد که تمام گله من اینه که چرا خبر نداشتی... اگر خبر داشتی و کاری نمی کردی که اصلا راه نمیدادمت به خانه ام...


 خلاصه اینکه هر چی بیشتر میگذره از قصه مشهد و عاشورای امسال بیشتر متوجه گله مندی استاد میشم... نشون به اون نشون که امسال در اربعین هم متوجه شدم اون ذوات مقدسه هم از من گله دارن...
واقعیت اینه که توانمندی هایی بهم داده شده... و به جای استفاده بهینه از توانمندی هام... مشغولش شده بودم...
و البته این حرفهام ربطی به نوشتن و ننوشتن در اینجا نداره... صحبت از اصل و فرع هست...
در واقع وقتی رفتم بگم که من متوجه لزوم خلوت با خویشتن شدم استاد پیش دستی کردن و گفتن تا حالا کجا بودی؟...
الان؟!!!!
هم دیر هست و هم نیست اما خیلی وقت هدر دادم... مشغول بازی با توانمندی هام بودم... قبله ای که باید به سمتش نماز میخوندم رو گم کرده بودم... نماز میخوندم اما پشت به قبله... 
بیش از این نتونستم باز کنم اما نوشتمش تا دیگرانی که اینجا رو میخونن حواسشون رو جمع کنن و حرفمون نشه حرف اون کشیش که آخر عمرش فهمیده بود که باید اول از خودش شروع میکرد...
روی قبرش گویا نوشته بود در جوانی آرزو داشتم جهان رو تغییر بدم... بزرگتر که شدم گفتم تغییر جهان کار من نیست باید کشورم رو تغییر بدم و همینطور محدوده تغییر دادنش کوچکتر شد و در آخر عمر فهمید که اول باید خودش رو تغییر میداد تا بعد از اون میتونست بلکه جهان رو هم تغییر بده...


ن. .ا
آشنای بی نشان
ببین کی برگشته رفیق اولیا الله:)

:)

سلام

گل نرگس
هر کسی این خود سازی از خودش شروع کنه بله هم خانواده و بعد جامعه رو ساخته 

بابت مطلب خوب و تلنگرانه ممنونم 

موید باشید

یک مرد!
موضوع توقع زیاد از خود یه طرفا ولی اصولا همونطور که مشاوره خانم تقریبا به درد نمیخوره استاد خانم هم تقریبا ناکارامده هر چند تلنگری شما گرفته باشی قطعا اون منظور دیگری باید میداشته!

نمیدونم چه مدی شده اخیرا غالب دوستان دچار خودآزاری ناشی از خودکمتر بینی و احساس ضعف و نقص درونیه
بابا زندگیتون رو بکنین، چه گیریه حتما یه چیزی از زندگیتون در بیارید
روی سخنم با فقط شما نیستینا چند تا مطلب همین چند روزه خوندم دیگه کفرم در اومده حرصمو اینجا خالی کردم!

میدونی کلا دوست دارم باهات بیشتر دوست بشم اما مدلت طوریه که اصلا حال نمیکنم تلفنی یا مکاتبه ای باهات ارتباط داشته باشم... فقط حضوری :)

کلا ولی شما راحت باش... هر وقت اعصابت از دست این مردان منعزف بهم ریخت بیا فحش هاش رو اینجا به من بده... من ناراحت نمی شم... فقط به خودم فحش بده کاری با اقوام نداشته باش :)

سربازِ روزِ نهم
سلام
حرص ملتو در آوردی ها :)

سلام

کلا با ملت حال میکنم... نمیدونم چرا... دوست داشتم حضوری با هم دوست میبودیم... "ملت رو میگم :) "
میدونی سرباز
پیدا کردن رسالتمون توی مقاطع زندگی خیلی مهمه
قبلا گفته بودم که دنیای مجازی بدیش اینه که خودمون انتخاب میکنیم دوستانمون رو... اما دنیای حقیقی هر کدوم از ماها پر از انسانهایی هستن که خودمون انتخابشون نکردیم سازگاری و تدبیر در بین این انسانهای  حقیقی خیلی رشد میاره برای ما...
اگر رسالتمون رو به وقتش تشخیص ندیم ای بسا حسرت که در قیامت باید بخوریم...

مرتضا دِ
دست ما رو بگیر
بعد از خلوتت

اگر رسالتمون رو درست تشخیص ندیم کلا مشغول هستیم...

ولو اون مشغله نوشتن یک کتاب علمی موثر باشه... خود نوشتن اون کتاب در قیامت میشه مایع حسرت ما...
مثلا میبینیم کسانی اومدن از منویات اون کتاب استفاده کردن و رشد کردن اما خود ما اون رشد لازم رو از نوشتن اون کتاب نکردیم و حتی بالعکس...
ابن سینا وقتی کتاب شفا رو نوشتن فرمودن که عقاید خودم اینها نیست... این مطلب عام داشت و من در پاسخ به طلب عام اینها رو نوشتم... عقاید خودم در متابی به نام " الانصاف" نوشته شده...
جالبه که کتاب "الانصاف" اصلا در دسترس نیست... معلوم نیست چه بلایی سرش اومده...
اما کتاب شفا در دسترسه و بسیار مورد استفاده واقع شده...
یعنی رسالت خودش رو در نوشتن کتاب شفا دونسته... و نوشته و خدمت بزرگی به بشریت کرد اما دل و قلب خودش با کتاب الانصاف بوده...
نوشتن کتاب شفا چون انجام یک رسالت بوده براش رشد بیشتری آورده به نظر من... ولو اینکه دلش با محتوای کتاب شفا نبوده باشه

انجام رسالت ما هست که برای ما رشد میاره... 
من اگر حرفهام و روش زندگیم موثر نبوده یا کم اثر داشته برای همسرم، به این علت بود که رسالتم رو در زندگیم درست تشخیص ندادم...

.. مَروه ..
یه استاد داشتیم
خدا خیرش بده
هر دفعه حرف میزدم باهاش چهارتا عیبم رو بهم نشون میداد...
استاد که البته یه آدم عاقل باتجربه...

الان تو یه شرایطی ام که هر لحظه ده تا عیب میریزه بیرون...
و من باید زوود رفع شون کنم...

وضع خوبیه؟ بدیه؟
نمیدونم...
*
خدا رو خیلی شکر باید کرد، که عیوب مون رو نشون مون میده...
این یعنی فرصت
اگرچه تلخه
اگرچه بهم می ریزیم...

بله

تهدید و فرصت در عالم طبیعت هرگز از هم جدا نیستن...

پیـــچـ ـک
سلام
چرا اینقدر در مورد این مسائل با خانومتون صحبت میکنید؟ مگه ایشون با شما زندگی نمیکنن. عملکرد ایشون بدون شک از شما تاثیر میگیره. حالا من نمیدونم...استادتون مسلما باید راهکار درست رو بدن، ولی به نظرم اینه که صحبت کردن زیادتون با هم نمیذاره هر دو پیشرفتی که براتون رضایت بخش باشه رو داشته باشید.
معنی حرفم این نیست که اصلا مباحثه و حرف زدن نداشته باشید ولی حرف زیاد بی عملی میاره. اینو خودتون بهتر از من میدونید.

سلام

چقدر صحبت میکنیم؟
چندین ساله زیر یک سقفیم... ماهی یک بار هم در موردش حرف زده باشیم میشه خیلی...
اشکال در این اندازه صحبت کردن نیست...
اشکال در جای دیگه هست که این متن برای همین بود...


پیـــچـ ـک
متوجه بحث اصلی پستتون شدم. ولی نمیتونم در موردش نظری بدم. باید فعلا فکر کنم. باید شخصیش کنم. یعنی یه جورایی به خودم انطباق بدم تا کاربردش برای خودم رو دقیق پیدا کنم...برای همین کلا در اون مورد سکوت کردم.

من که بین صحبتای شما و خانومتون نبودم که از کمیت صحبتاتون خبر داشته باشم؛ منتها همون جواب نداده تون به استادتون به من این طور القا کرد که همه چیز به کلام اومده. 

اومدم بگم که ما در این مورد خیلی با هم بحث و مباحثه داشتیم... خیلی علت ها و عواملش رو بررسی کردیم... هر آنچه که لازم بود در ایم باره بدونه میدونه...

هرچه قدرم که زن و شوهری نزدیکی بیاره به نظرم گاهی نباید بدونیم که همسرمون در مورد بعضی چیزا چه قدر میدونه، یا نباید هرچیری که میدونیم رو بگیم. بازم شاید اشتباه برداشت کردم...

بحث این نیست که همه چیز به کلام اومده... چون نیامده

بحث اینه که اون چیزهایی که باید به کلام می اومده، اومده و اثر چندانی نداشته...
به نظرم شما دارید از منظر روانشناسی نگاه میکنید و من دارم از منطر حِکمی نگاه میکنم...
البته به هم ربط دارن اما شما دارید اجرایی تر نگاه میکنید و من مبنایی تر...
شما اشکال در اجرا رو میبینید و من اشکال در مبنا...

در مورد جملات آخرتون موافقم اما در موردش چیزی نمیگم چون موضوع اصلی مطلب رو به انحراف میکشونه و مخاطبا اصل موضوع رو گم میکنن...

لوسی می
سلام. اول بگین توصیه های استاد به خانمتون چی بود:)
برای نماز.
آیا اینکه تو نماز به چه چیزهایی فکر میکنیم تو توصیه اثر میذاره؟
دوم اینکه در بحث کلی مطلبتون به یاد ماجرای تشرف علی بن مهزیار افتادم. خیلی جالبه گاهی واقعا داریم می‌دویم، اما در مسیر کجکی!
سوم اینکه اگر با جناب یک مرد صحبتی کردین ما رو هم مطلع کنین. خدا خیرتون بده :)

سلام علیکم

بحث نماز یه بحث کلی داره که میشه تعمیم داد
و یه بحث جزئی داره که به هر شخص مربوط میشه...
صحبت هایی که خانمم با استادشون کردن بحث مربوط به خودشون بوده...

اما کلا در مورد خطورات وقت نماز باید بدونیم بنا نیست این خطورات هرگز قطع بشن فقط از خطورات بیهوده و گاها شیطانی به الهامات الهی و سبوحی تبدیل میشن...
نوع و سبک زندگی و نگاه ما در طول روز خیلی در تغییر ماهیت این خطورات تاثیر گذار هستن...
بحث مفصلی میطلبه

لوسی می
یه لطفی هم بکنید اون کتاب معرفت نفسی که گفتید مشخصات دقیقش رو به من بگین لطفا. مشابه و خلاصه و شرح و فلان و بهمان زیادی داره. نمیتونم اصلش رو شناسایی کنم.

اصل کتاب رو الان ندارم ولی یا انتشارات "الف لام میم" هست یا " قائم آل محمد"

ضمن اینکه خیلی توصیه اش نمی کنم...

مرتضا دِ
کار پاکان را قیاس از ما مگیر :)

تو که خیلی خوبی...

جا من بودی چکار میکردی؟!
:)

سربازِ روزِ نهم
من به دنبال رسالت حتی ایستگاه مترو رسالت هم رفتم آخرش به این نتیجه رسیدم با اولویت ترین کار همونیه که روبروت قرار داره از وقتی به این نتیجه رسیدم گیر انجام دادنش افتادم با یک تبصره که قید بلند مدت برای خودم ایجاد نکنم

آفرین به سرباز 18 ساله خودمون...

با همین جوابات از من دلبری کردی دیگه...
خیلی مخلصیم

مردی بنام شقایق ...
سلام

اقا خوش بحالتون چه استادای عرفانی خوبی دارین

استاد ما میفرمان کلا طلاق بدین برین راحت :)))


سلام :)
اصلا تفاوت اساتید ما و شما در عرفانی و غیر عرفانی بودنشون نیست که...
تفاوتشون در اینه که استاد ما مضنه دستشه... استاد شما دستش نیست...:)))
حواست رو جمع کن با طنابش نری تو چاه
:))))

آشنای بی نشان
سلام عرض شد:)

مگه سلام نکرده بوذی؟

سلام:)

سربازِ روزِ نهم
یه سوال
شما کاشانی ها که نزدیک به قم هستید زود به زود میرید زیارت یا از همین راه دور درخواست الهامات الهی و سبوحی می کنید؟

هیچکدوم :)


پیـــچـ ـک
به نظرم شما دارید از منظر روانشناسی نگاه میکنید و من دارم از منطر حِکمی نگاه میکنم...



نه. اشتباه میکنید.


در چه زمینه ای اشتباه میکنم؟

اینکه بین ما خیلی چیزا به کلام میاد به خاطر مطالبی هست که ماهانه به دستمون میرسه...
با هم میخونیم و گاهی حرف هایی حول اون مطالب زده میشه...
گاهی هم خانمم سوالاتی داره و من توضیحاتی در حدی که متوجه بشه میدم...

برای همین میگم اشکال در به کلام اومدن برخی مباحث نیست...
در مورد حکمت و روانشناسی هم ممکنه حق با شما باشه...
اون موقع که تمرکز کردم اون حرفم بود... اما الان دوباره قدرت تمرکز ندارم که از حرفم دفاع کنم...

آشنای بی نشان
نه دیگه سلام نکرده بودم دیدم تو سلام کردی گفتم منم سلامی عرض کنم

سلام پسر خوب

پیـــچـ ـک
در مورد این که از منظر روانشناسی نگاه میکنم.

پیـــچـ ـک
شرایط من در رابطه با پسرم مثل شرایط شماست با خانومتون. برای من مسئله مشغول شدن به توانمندی ها همون موقعی که به من توان دوباره دادن حل شد. دچار غفلت میشم ولی اصل مسئله رفع شده. حاشیه متن شما برای من اصله الان. مثال شما یکی از دغدغه های بزرگ من در مورد نماز خودم و بچه هامه. برای همین دارم سوال میپرسم. و البته رشد کیفی نمازم رو هم دیدم. اما دارم سعی میکنم از رابطه شما بفهمم چی باعث این حالت ایستایی میشه. چون توی خودمم دیدم. 
به نظرم نماز خیلی مهمتر از توانمندیهامه. بعضی وقتا برکت سازماندهی یه کار جزئی اما مهم کل زندگی رو تحت تاثیر قرار میده.
بازم میگم...نمیدونم شاید دارم اشتباه میکنم. فعلا واقعا دارم بررسی میکنم. نمیتونم نظر قطعی بدم...

دنبال این هستید که چی موجب ایستایی ما (همسرم و من) در نمازمون شده؟

متوجه نشدم دنبال چی هستید

پیـــچـ ـک
شما و همسرتون برام موضوعیت ندارید. کلا این حالت ایستایی برام مهمه. دارم بهش فکر میکنم. حتی میتونم بگم قبل از این که شما چیزی بنویسید داشتم بهش فکر میکردم ولی مطلب شما باعث شد دغدغه م بیشتر بشه.

من باز خوب متوجه نشدم...

منطورتون از ایستایی در نماز همون خطورات هست؟
میخواید بدونید علت وجود این خطورات در وقت نماز چیه؟

پیـــچـ ـک
نه. 
میخوام بدونم چی میشه که با وجود اهتمام به رشد کیفی نماز این روند ایست میکنه. بعضی اوقات عادیه. صبر لازم داره ولی بعضی اوقات نه. خود آدم فرق این دو حالت رو متوجه میشه. 
علت وجود خطورات برام مهم نیست چون من حتی جایی خوندم که حضرت علی علیه السلام هم در نماز خطورات داشتن ولی معنی غفلت از خدا نبوده.

در مورد حضرت امیر (ع) چیزی نمیگم... چون به نطرم باید کلمه خطور وقتی برای امام استفاده میشه اول تعریف بشه... که خب جاش اینجا نیست فعلا

اما سوال شما...
تمام مطلب من دنبال همین چیزی بود که شما به عنوان سوال مطرح کردید...
اساسا چرا با وجود اهتمام ما، گاهی هیچ افزایش کیفیتی نداریم؟
کیفیت نماز ما معرف کیفیت خود ما هست... معرف نقد وجودی ما هست...
هر چقدر نماز ما عمق پیدا کنه یعنی خودمون عمق پیدا کردیم...
پس میشه پرسید چرا با وجود اهتمام برای رشد و عمیق شدن... همچنان نتیجه شایسته رو نمیگیریم؟
به نطرمن (که در پاسخ مرتضی و سرباز گفتم) علتش تشخیص ندادن رسالت اصلی مون در طول روز و ماه و سال هست...
مشکل اینه که شیطان ما رو از یک کار خوب به کار خوبی دیگه منحرف میکنه...
یعنی مشکل این نیست که کار خوب نمی کنیم... بلکه کار خوبی که باید محور زندگی مون قرار بگیره نمی کنیم
بیانش قدری سخته اما به این مثال خوب توجه کنید:
فرض کنید اگر رسالت من انجام درست وظیفه ام در شغلم هست... اینطور نیست که وظیفه ام رو درست انجام ندم... در حد توانم درست انجام میدم ماجرا اینجاست که وظیفه ام رو هم درست انجام میدم که این اشتباست... خیلی مهمه... وقتی وطیفه ام رو هم درست انجام میدم یعنی عملم روح نداره
یعنی یه کاری هست در کنار بقیه کارا که باید انجام بدم... و این همون انحراف شیطان هست که منو از کار خوبی به کار خوب دیگه منحرف کرده...
معناش اینه که: خدایا کاری که تو الان از من میخوای رو انجام میدم اما به کارای خودم هم باید برسم... یعنی خدایا هنوز تکلیفم با خودم مشخص نیست... هنوز گیجم
این من و تو داشتن در مقابل خدا آغاز انحرافه...
میخوام بگم عمل اصالت نداره... انجام رسالت اصالت داره... اگر رسالتمون رو درست انجام بدیم و براش دغدغه داشته باشیم معناش اینه که خودمون رو یافتیم...
خیلی باید این رو بسط داد منتها بیش از این فرصت ندارم...

پیـــچـ ـک
در مورد حضرت علی علیه السلام قشنگ توضیح داده بود. چون حاشیه حرفم بود منم کامل نگفتم.


نمیدونم...

اینو هم اضافه کنم منظورم اصلا صدق در عمل نبود... اون برای هر کسی متفاوته...

به نظر من امام زمان علیه سلام مسئولیت رو به افراد بر اساس صرفا توانمندیشون نمیدن... بلکه مسئولیت هر شخص رو بر اساس توانمندی و تناسب اون مسئولیت با جدول وجودی شخص بهشون واگذار میکنن...
یعنی کمال اون شخص در اون مسئولیت هست... و این برای امام بسیار مهم خواهد بود...
دقیقا چیزی که برای رهبری بسیار برداشت کردم... مقام رهبری و ولایت فقیه بیش از همه برای خود آقا کمال آورد...
رسالت هر کسی اون چیزی هست که در درجه اول موجب رشد خودش میشه و بعد موجب رشد جامعه اطرافش...
چون برای خدا "شدن" ما مهمه نه صرفا دانستن یا حال خوش داشتن....
لذا نماز ما اگر نماز نیست احتمالا در جاهایی که باید "قرار" بگیریم "بی قرار" هستیم و در جاهایی که باید "بیقرار" باشیم " قرار داریم...

پیـــچـ ـک
در جاهایی که باید "قرار" بگیریم "بی قرار" هستیم و در جاهایی که باید "بیقرار" باشیم " قرار داریم...



ممکنه همچین حالتی؟ چه معیاری برای فهمیدن جای درست هست؟ وقتی حتی آرامش و قرار آدم معیار نیست. 
البته قبول دارم که آرامش آدم معیار نیست. مخصوصا در چیزی مثل نماز که از واجباته.

انسان هرگز از بی قراری رها نمیشه...

چون همواره در سیر الیه راجعون هست... همیشه بی قرارِ رسیدنه
اما راه رسیدنش جز از طریق "قرار" یافتن در داشته هاش و فعلیت هاش میسر نمیشه...

در آنچه بهتون داده شده "قرار" بگیرید... یکی از چیزهایی که به همه داده شده " اکنون" هست...
اکنون و هر آنچه در اکنون انسان حضور دارن...
تا قرار نگیریم نمی بینیم...

پیـــچـ ـک
منظورتون همون زندگی در لحظه ست؟!

بله

البته کار ساده ای نیست...
چون صرفا با دانسته های مفهومی ذهن ، انسان نمی تونه در اکنون زندگی کنه...
یکی از توانمندی هایی که باید برای زیستن در اکنون برای شخص حاصل بشه صبر هست...
صبر هوشمندانه ، محقق نمیشه مگر اینکه خیلی از ردایل و انانیت ها در ما کمرنگ بشه...

سربازِ روزِ نهم
«مشغول بازی با توانمندی‌هام بودم»
بنده خدایی اشاره به کنار خیابونی هایی می کرد که مدعی علوم غربه بودن و می گفت نه اینکه بلد نباشن، به اولین چیزی که بهش رسیدن رضایت دادن و باهاش مشغول شدن که الان می بینی به این فلاکت افتادن، بعد دو تا مثال زد یکی علامه و ماجرا فرشته و جام می و یکی هم خودش که می گفت توی بچگی اتفاقی توی مسیر یاد گیری ریمیا و سیمیا و کیمیا و امثالهم افتاده و یه سری توانایی ها پیدا کرده اما قسم می خورد که دیگه ازشون استفاده نکرده و ازشون عبور کرده، این حرفش ادعا بود تا زمانی که دیدیم واقعا ارزش هاش چیز دیگه ای بود و به خاطرش توی سوریه شهید شد

هوووم

خیلی خوب بود
تو رمز نمی خوای؟

سربازِ روزِ نهم
اگه رمز دادنی بود که خودت می دادی :)

هر آقایی طلب کنه بهش میدم

سربازِ روزِ نهم
آقایی از خودتونه :)

خب همینو خصوصی میفرستادی...

اصلا آقایی از خودت باشه

سوته دلان
سلام

اینجوری قبول نیستا!
یا همه‌ش تو این یکی وب می‌نویسید که فقط آقایون آدرس دارن یا اگه اینجا می‌نویسید رمز دار برای آقایون می‌نویسید!

سلام

اونجا کمتر از اینجا مینویسم...

سربازِ روزِ نهم
می خوام ببینم حاضری قدم رنجه کنی اونور یا نه :)

یعنی اومدم یه چی بهت بگم

دیدم زن و بچه مردم رد میشن خوبیت نداره، جلو خودمو گرفتم :)
میام اونور

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان