صفر نامه

اگر تو نبینی ام .... من هم نمی بینم ام

اگر تو نبینی ام .... من هم نمی بینم ام

بایگانی
آخرین مطالب

صفر و سفیر 6

حتما تا حالا براتون سوال شده که یه سری از خواص و مسئولین در یه بزنگاههایی تشخیص هایی میدن و تصمیماتی میگیرن که حتی یه کشاورز بی سواد هم تشخیصش بهتر از اونهاست...

مثلا همون فتنه 88، بسیاری از مسئولین و خواص اون روز گیج بودن و نمی دونستن چه موضعی بگیرن لذا یکی به میخ میکوبیدن و یکی به نعل...

خب ساده ترین و عوامانه ترین تحلیل اینه که بگیم اونهایی که گیج بودن خائن بودن... همسو با براندازی نظام بودن عامدا... اما واقعیت اینه که کسی که یه مقدار (فقط یه مقدار) نفس خودش رو رصد کرده باشه و گرفتاری های اصلاح نفس رو کشیده باشه میفهمه اکثر اون خواص نه عامدانه میخواستن برانداز نظام باشن... نه میخواستن کشور اینقدر در التهاب بیفته... فقط گیج و بی بصیرت بودن... اما این گیج بودنه معلول چیه؟

چرا اینها بعد از سی چهل سال تجربه و چشیدن گرم و سرد حکومت، الان تشخیصی رو که یه کارگر بی سواد ساده میده رو نمی تونن بدن؟ چرا از اون مردم کم سواد کف اجتماع هم عقب ترن به لحاظ تشخیص و بصیرت؟ بله بعضی ها عناد دارن اما اکثرا عنود نیستن فقط گیج و بی بصیرتن... خیلی از این بی بصیرت ها از روز اول اینقدر بی بصیرت نبودن... به مرور بی بصیرت شدن... به مرور گیج شدن...

البته خب شک ندارم که یه سری ها هم هر روز بصیرتر و قوی تر شدن که خدا ان شاالله دل امام زمانشون رو ازشون راضی کنه...

اما واقعا علت چیه که بعضی ها با وجود تجارب زیاد اونقدر گیج عمل میکنن؟

ادامه اش رو در همین مطلب می نویسم و دوباره منتشرش میکنم... اما میتونید تا اون موقع اگر صلاح دونستید نظرتون رو بگید...

صفر و سفیر 5

هنوز توی مقتل به این بخش نرسیدم اما در منابر و مرثیه ها زیاد شنیدم که میگن:

وقتی اما حسین علیه سلام بر زمین افتادن و زخمهای فراوان برداشتن، عمر سعد برای اینکه بفهمن امام هنوز جانی برای نبرد دارن یا نه، دستور دادن به سمت خیمه ها حمله کنن...



عمر سعد!!!!!!

من یه مَردم... تو هم مرد بودی... میدونستی مردا این یه قلم رو نمی تونن تحمل کنن... من میفهمم چرا همچین دستوری دادی... من از هر چی بگذرم از این کارت نمیگذرم... اگر به عنوان محب اهل بیت در روز قیامت حقی برای من قائل بشن ارت میخوام اونجا جواب بدی برای این کارت...

 بیچاره کردی امام رو با این دستور... لامذهب میذاشتی شهید بشه بعد این دستور رو میدادی...

لعنتی.....

اینو فقط یه مرد میفهمه...

فقط یه مرد...

صفر و سفیر 4

شنیدم امسال برای اولین بار روز اربعین ، شیعیان سوریه (و البته محبان اهل بیت از هر مسلک و مذهبی) مسافت حدود 20 کیلومتری بین زیارتگاه حضرت زینب سلام الله علیه و حضرت رقیه سلام الله علیه رو پیاده روی میکنند...

و من شک ندارم این پیاده روی اربعین بین نجف تا کربلا به دمشق هم کسیده خواهد شد و هر سال به تعداد پیاده روان اربعین در سوریه هم افزوده خواهد شد...

سال گذشته توفیق داشتیم بعد از اربعین به عراق بریم... دوستانی از ما که در پیاده روی اربعین حضور داشتن موندن در عراق و به ما ملحق شدن... یا ما به اونها ملحق شدیم... یکی از رسومات بسیار زیبای عراقی ها در روز چهل و هشتم یعنی روز شهادت حضرت رسول هست ...

در این روز عراقی ها (شیعیان و محبین اهل بیت) از تمام نقاط به سمت نجف پیاده روی میکنن... میرسن خدمت حضرت علی (ع) و شهادت پیامبر رو به حضرت تسلیت میگن و برمیگردن... یعنی روز 28 سفر هم در عراق پیاده روی به سمت نجف مرسومه...

همونطور که در ایران به سمت حرم امام رضا پیاده روی مرسومه...


دشمن متوجه قدرت جهان تشیع شده... حتی سیاست شهادت طلبی (همون انتحاری) قرآن خوانی و داعیه حکومت اسلامی تکفیری ها هم شکست خورده... اونها همین شهادت طلبی انحرافی که داشتن و همین قرآن محوری که داشتن از جنگ 8 ساله ما الگو گرفته بودن... امروز یافتن شهادت بدون ولایت و اهل بیت ثمر نداره...

دارن روی این تفکر کار میکنن... باید خودمون رو به سلاح ایمان و برهان و ایقان در مقام عقاید شیعه مخصوصا امامت و ولایت و مسائل مربوط به اون مجهز کنیم... اخیرا شنیدم که شبکه های وهابی اظهار ارادت به اهل بیت میکنن و شیعیان ایران رو شیعیان صفوی می نامند و از شیعیان اهل بیتی جدا میکنن... و خودشون رو شیعیان واقعی می نامند و حتی نام ائمه ما رو هم خیلی با احترام و اکرام ذکر میکنند... و مراسمات عزاداری برای اهل بیت رو مرسوم شده از دوران صفوی میدونن...

بوی توطئه جدید میاد... باید هشیار بود...

صفر و سفیر 3

بسم الله الرحمن الرحیم

از حسین بن علی به گروه مسلمین و مومنین

اما بعد، هانی و سعید نامه های شما را آورده اند و آنها آخرین فرستادگان شما بودند و  دانستم همه ی آنچه را که بیان کرده بودید و گفتار همه ی شما این است که امامی نداریم ، سوی ما بیا شاید خدا به سبب تو ما را بر هدایت و حق جمع کند ، و من مسلم بن عقیل ، برادر و پسر عم من که در خاندان من ثقه ی من است ، سوی شما فرستادم و او را امر کردم که حال و رای شما برای من بنویسد ، پس اگر برای من  نوشت که رای خردمندان و اهل فضل و رای و مشورت شما چنان است که فرستادگان شما گفتند و در نامه های شما خواندم به زودی نزد شما آییم ان شا الله ، سوگند به جان خودم که امام نیست مگر آنکه به کتاب خدا حکم کند و عدل و داد بر پای دارد و دین حق را منقاد باشد و خویشتن را حبس بر رضای خدا کند ، والسلام

وقتی مسلم این نامه رو در خانه مختار برای بزرگان شیعه در کوفه خواند  همه بگریستند و هر کدام گفتن ما تا آخر پای شما می ایستیم...

اما اون هجده هزار بیعت کننده کجا و این سکانس کجا؟:



پس مسلم سرگردان در کوچه ها میرفت نمیدانست کجا میرود تا از خانه های بنی جبله از کنده بیرون شد و باز رفت تا به در سرای زنی که او را طوعه  میگفتند رسید زن ایستاده بر در منتظر پسرش،  مسلم بر زن سلام کرد او جواب سلام داد مسلم گفت یا امة الله مرا آب ده، زن او را آب داد، مسلم آب نوشید و بنشست... زن به درون رفت و ظرف آب ببرد باز بیرون آمد و گفت: ای بنده خدا آب ننوشیدی؟

مسلم: چرا

 طوعه: پس نزد اهل خود رو...

مسلم خاموش بماند...

زن سخن اعاده کرد...

 باز مسلم خاموش ماند...

زن بار سیم گفت: سبحان الله... ای بنده خدا برخیز خدا تو را عافیت دهد و نزد اهل خود رو که شایسته نیست تو را بر در سرای من نشینی و این کار را بر تو حلال نمی کنم...

مسلم برخاست و گفت: یا امة الله مرا در این شهر خانه و عشیرتی نیست آیا میتوانی کار نیکی کنی و اجری ببری؟ شاید من تو را بعد از این پاداشی دهم....

طوعه : ای بنده خدا چکنم؟

مسلم: من مسلم بن عقیلم این قوم به من دروغ گفتند و مرا فریب دادند و از مامن خود بیرون آوردند

طوعه: تو مسلم بن عقیلی؟

مسلم: آری

طوعه: در آی

 

ولایت مداری اهل بیت یک راستی آزمایی جدی داره و اون هم مسلم شناسی هست... شهر ولایت و امامت، باب داره... باید از بابش وارد شد...بابش مسلم و مسلم های زمان هستن... می شناسیم؟

یکی از زجرآورترین وقایع ماجرای کربلا برای من همین غربت و تنها ماندن مسلم هست... به گمانم در زیارتنامه مسلم، لعن شدن کسانی که حق مسلم رو نشناسن...

مسلم فقط مال اون سال واقعه کربلا نیست... کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...

 


صفر و سفیر 2

وقتی امام حسین از مدینه خارج شدن و به سمت مکه حرکت کردن افواجی از ملائکه مسومه (داغ نهنده) رسیدن خدمت امام و عرضه داشتن ما در برخی جنگ ها به جد شما جناب رسول الله کمک کردیم... اجازه بدید خودمون شر دشمنان شما رو دفع کنیم

همینطور گروهی از اجنه مسلمان (در بین اجنه یک اسلام بیشتر نیست و اون اسلام شیعی هست... اونها اصلا سنی ندارن چون همه در غدیر حضور داشتن) خدمت امام رسیدن و عرض کردن اجازه بدید ما دشمنان شما رو دفع کنیم و شما کاری انجام ندید...



امام علیه سلام پاسخ های بسیار تامل برانگیزی به اونها دادن که هر جمله اش رو باید به بحث و تفکر بنشینیم که من فایل پی دی اف اون دوصفحه از کتاب دمع السجوم علامه شعرانی رو براتون گذاشتم اگر تمایل داشتید خودتون بخونید... اما من فقط روی یکی از پاسخ های امام میخوام قدری تامل کنم... دوست دارم با من همراه بشید... از خدا میخوام قفل از بیانم برداره تا بتونم اونچه که از این کلام امام درک کردم رو براتون عرضه کنم:

امام در پاسخشون به اجنه که گفتن ما دشمنان رو عذاب میکنیم شما حرکتی نکنید فرمودن:
قسم به خدا ما قادرتریم بر آنها از شما، ولکن تا هر کس هلاک میشود و گمراه میشود از روی برهان و دلیل باشد و هر کس زنده میگردد و هدایت می یابد هم با برهان و دلیل باشد یعنی پیش از اتمام حجت بر قتل آنان راضی نمی شوم


دمع السجوم صفحه 34



وقتی امام میفرمایند من راضی نمیشم پیش از اتمام حجت اونها عقوبت ببینن یعنی اصلا طبع انسان کامل اینه... یعنی پیغمبر هم همین بود و بقیه انبیاء هم همین بودن...

اما اون برهانی که امام فرمود چیه؟ آیا صرفا اون خطبه هایی که در کربلا خوند برای همه برهان بود؟... اصلا آیا با اون همهمه تمام لشگر سخن امام رو شنیدن؟...

برهان چیه؟

در فلسفه اسلامی میگیم برهان نوعی از استدلال هست که همش بر پایه یقینیات باشه... هیچ ظن و احتمالی توش نباشه ... هیچ شکی رو به عنوان پیش فرض در استدلال استفاده نکرده باشیم... بعد اون وقت در فلسه پنج ، شش تا از یقینیات رو نام میبرن و میگن فقط اینها میتونه ماده برهان رو تشکیل بده... مثل تجربیات بشری... مثل بدیهیات...

سخن من تعریف فلسفه و فلسفه ورزی نیست... قرآن فرموده "اکثرهم لایعقلون" در اجتماع ما خب مصداق داره این آیه... اکثر مردم به لحاظ تعریف قرآن لا یعقل هستن... بیشتر عقل معاششون فعاله تا عقل عاقبت اندیش...

همیشه ناس همین بوده...لذا تا این ناس با برهان روبرو بشن جان به لب میارن... من برهانی که باید برای ناس پیاده بشه رو اسمش رو میذارم برهان عملی... ناس اصلا تمرکز و توحد لازم رو برای مواجه شدن با برهان نظری و کلامی ندارن...

یه مثال بزنم:

شما ماشینتون رو توی آفتاب پارک کردید.. عینکی روی داشبورد بوده که قاب و دسته اش فلزی بوده... توی اون آفتاب اون عینک حسابی داغ شده... به کسی که عاقله اصلا لازم نیست بگی اون عینک رو نزن به چشمت... میسوزی... خودش  دست نمیزنه...

کسی که عقل ضعیفتری داره باید بهش بگی اون عینک رو برندار... میگه باشه... چرا؟ میگی داغه... همین اندازه میفهمه

کسی که از این ضعیفتره بهش میگی برندار عینک رو ، داغه... میگه خب باشه... چرا برندارم؟ میگی میسوزی؟ میگه آهان باشه...

کسی که ضعیفتره وقتی میگی میسوزی میگه خودت امتحان کردی ببینی میسوزونه یا همین طوری میگی؟ میگی لازم نیست امتحان کنم اون داغی پوست صورت که نازکه رو تحت تاثیر قرار میده...

همین طور هی باید توضیحات رو برای ضعیفتر ها بیشتر کنی... تا پایین ترین سطح از اون اشخاص، سطوح پایین در نهایت قانع نمیشن و  میذارن روی چشمشون و پوستشون میسوزه و عینک رو برمیدارن از چشمشون...

به این آخریه میگن برهان عملی... یعنی یقین کرده که عینکی که ساعتی در افتای پنجاه درجه بمونه پوست صورت رو میسوزنه...

ناس با برهان عملی حجت بر اونها تموم میشه...پس نوع برهان بسته به عقل انسانهاست... برای اولی اصلا لازم نیست چیزی بگی... دیدن شرایط براش برهانه... و خودش میفهمه... برای ناس باید بذاری با برهان عملی بفهمن...

کار امام اینه... امام فقط با نخبگان و هدایت اونها طرف نیست... اصلا اساس اسلام اینه... سفره برای همه پهنه... حتی کسانی که بهره اندکی از عقل دارن

یه اصلی رو قبلا توی یکی از وبها گفتم که باطل و راه و روشش به تناقض میخوره... خودش ریشه خودش رو میزنه... لذا کسی که سبک زندگی درستی نداره داره خلاف مسیر آب شنا میکنه... بلاخره از پا در میاد... گاهی کسی که داره خلاف مسیر شنا میکنه با  تمام برهان های نظری و کلامی قانع نمیشه... فقط باید صبر کنیم تا خستگی این خلاف جهت شنا کردن از پا درش بیاره بعد بهش بگیم  ببین تو 40 سال شنا کردی و توی این مدت حتی  یه وجب هم حرکت نکردی... فقط اونوقت متوجه میشه که اشتباه میکرده...

این میشه برهان عملی... امام و کلا اولیای الهی که مامور حکومت و هدایت بر اجتماع میشن... سخن میگن برای روشنگری... اما میدونن ناس و اون عاقل های حداقلی فقط با برهان عملی بیدار میشن... لذا ممکنه این برهان عملی براشون با کشتن امام و نابود کردن بزرگان اتفاق بیفته...

پس ببینید چقدرررر یک مصلح اجتماعی باید صبر داشته باشه... بعد وقتی اکثریت مردم با ولی خدا یا امام همراه شدن حالا یه سری که عنود هستن و خیال هدایت ندارن و قابل هدایت نیستن رو میشه باهاشون برخورد سخت کرد... اما عموم مردم به خاطر ضعف عقلشون هست که نوعا بازیچه رسانه ها و سیاست های شیطان میشن... اینها فقط با برهان عملی نجات پیدا میکنن...

حضرت فاطمه رو قربانی جهلشون میکنن... مولا علی صبر میکنه... 25 سال امام رو خون به دل میکنن و یکی یکی دستاوردهای پیامبر رو بر باد میدن و باز آقا صبر میکنه...

بعد از 25 سال خودشون خسته میشن و از روی استیصال (نه بصیرت) به امام روی میارن باز آقا صبر میکنن و حکومتشون رو قبول میکنن... نافرمانی میکنن.. باز آقا صبر میکنن... حتی آقا رو به شهادت میرسونن... وارد بحثهای اجتماعی روز بشم ممکنه متهم بشم که زیادی نگاه رحمانی دارم... اما اینطور نیست... بهتره خودم رو در موضع تهمت قرار ندم...

 

این رو بدونیم خودمون هم در بسیاری از کمالاتی که میتونیم بدست بیاریم اون بالایی ها دارن از روش برهان عملی بهمون میفهمونن... تا سرمون به سنگ نخوره نمی فهمیم...

یه نمونه اش فخر رازی بود... یه عمر هر جایی ابن سینا ورود کرد و نظریه داد اون هم ورود کرد و  ردیه نوشت... تا یه روزی سر کلاس درسش توی بحثی فهمیده حق با ابن سینا بوده در فلان موضوع... به شدت گریست... گفتن خب تو که فهمیدی حق با ابن سیناست دیگه گریه نداره... گفت آخه ممکنه تمام اون جاهای دیگه هم حق با ایشون بوده باشه... من همه عمرم هدر رفت... این تازه دانشمند بوده... با برهانی عملی بیدار شده... به وقتش...


یکی از عواملی که باعث میشه یه پله  یا چند پله از برهان عملی بالاتر بریم داشتن انعطاف در سیر اندیشه ورزی مونه... داشتن انعطاف یه چیز ارادی نیست بلکه تابع لطافت وجودی هر شخصه...اینکه چقدر در ادراکاتمون لطیف شدیم تا بعدش خبیر بشیم... الله لطیف خبیر


گاهی به خودم میگم برای اینکه بدونی چقدر انعطاف داری ببین در فضای مجازی که شرایط ارتباط با آقا یا خانم برابر هست چقدر تونستی با آقایون ارتباط برقرار کنی... در عالم واقعیت نمیشه به سادگی فضای مجازی با جنس مخالف ارتباط برقرار کرد... اونجا (عالم واقعیت و بیرونی) رعایت حدود پر رنگ تره چون حدود عیان تره... اینکه منِ مرد که مظهر اسم جلال حق هستم با یک مظهر جلال دیگه ارتباط بگیرم سخت تره تا اینکه با یک مظهر جمال ارتباط بگیرم... اصلا بحثم روی نیت ارتباطات نیستاااا... من به نیت همه حسن ظن دارم... خدا میدونه... مگر اینکه خلافش بهم ثابت بشه...

من در فضای مجازی برای اینکه اون روح ارتباط رو با یه اقا برقرار کنم کار سخت تری در پیش دارم تا اینکه روح ارتباط رو با یه خانم برقرار کنم... اصلا انعطاف بیشتری لازمه تا در این فضا با یک آقا اون روح ارتباطی برقرار بشه... لذا اکثرا این انعطاف رو برنمی تابن و راه راحت تر رو در پیش میگیرن... (انصافا اینجا بحثم اصلا روی محرم و نامحرم نیست... با طمانینه بخونید)


تشکر از تمام بزرگوارانی که وقتشون رو گذاشتن و مطلب طولانی من رو خوندن... خیلی لطف کردید... اجرتون با سیدالشهدا


صفر و سفیر 1

ماه صفر اومد... ماهی که باید برای سلامتی امام زمان از شدت حزن صدقه ها داد...

در این ماه برای من حاجاتی هست که تصمیم دارم برای رسیدن بهش این ماه در مورد امام حسین علیه سلام بنویسم منتها به روش خودم... به بیان خودم...

خیمه ی عزا برپا میکنم در ماه صفر تا بلکه تسکینی باشه بر دل خودم و ... 

اما در نهایت بعد این ماه عدم نمایش میخورن... دوست دارم یادم نمونه... خدا رو شکر بسیار فراموشکارم... به همین سادگی یادم میره دو ماه بعدش...



وقتی نامه یزید لعنة الله به والی مدینه (ولید) رسید و محتواش این بود که یا از حسین برای ما بیعت بگیر یا سر از بدنش جدا کن... هنوز نامه های کوفیان به دست امام حسین نرسیده بود... ولید امام رو به کاخش آورد و او رو از نامه یزید مطلع کرد... امام فرمود مثل منی با مثل یزید هرگز بیعت نخواهد کرد اما باز هم صبر کنید تا ببینیم چه میشود...
در همین چند روز در مدینه اتفاقات زیادی برای امام افتاد... وقایعی که بر سر مزار پیامبر براشون پیش آمد... توصیه های محمد حنفیه به برادر مبنی بر اینکه یمنی ها شعیان پدرمان بودن... به آنجا برو... (احسنت به یمنی ها)

امام در نهایت عازم مکه شدن... و هنوز خبری از نامه های کوفیان نیست...


این برای من عزاست... امام میدونن اگر ولید اهل گردن زدن نباشه یقینا والی مدینه عوض خواهد شد و بعدی حتما حکم را اجرا خواهد کرد (که بلافاصله والی مدینه هم عوض شد و مروان به جای ولید والی مدینه شد... منتها دیگه امام به سمت مکه رفته بودن...)
امام میدونن در مدینه در امان نیستن... اما هنوز دعوتی هم از جایی برایشان نیست... گویا نامه کوفیان در مکه به امام رسید... الان کاری به خیانت کوفیان ندارم... اون حال غربت امام در خروج از مدینه خرابم میکنه... شاید این لفظ درست نباشه اما گویا امام برای دفع توطئه یزید از مدینه فرار کردن... چون ولید گفته بود من دستم رو به خون پسر پیغمبر آلوده نخواهم کرد اما مروان واقعا انگیزه و شقاوت این کار رو داشت...

و اما حرف آخر...

همین اول بگم که با اینکه میگن دوران وبلاگ نویسی تموم شده مخالفم... ما دینی داریم که میگه نجات یک نفر مساوی نجات کل بشریت هست... اگر احتمال میدید در این فضا حتی برای یک نفر هم موثر هستید معناش اینه که این بستر کارایی داره...

اتفاقا توی یکی دو سال اخیر وبلاگ نویس های واقعا خوبی پا به عرصه گذاشتن... من واقعا از خوندنشون لذت میبرم و افتخار میکنم... اما چون اغلب مخاطبام میشناسنشون اسم نمی برم تا موجب ناامیدی بقیه نشه... و مقایسه های نادرستی پیش نیاد...



اینکه میخوام برم و از محیط وبلاگ نویسی فاصله بگیرم از نظر خودم اصلا موضوع قابل توجهی نیست که بخوام وقت شما رو بگیرم... حکایت من حکایت اون گنجشکه هست که روی تنه قطور درخت نشسته بود و گفت: خودت رو محکم نگه دار که میخوام بپرم... 

درخته بهش گفت: برو بابا... من اصلا نفهمیدم تو کی نشستی که حالا که میخوای بپری نیاز به مراقبتی داشته باشم
پس اجازه بدید به جای نوشتن در مورد رفتن حرفی بنویسم که مفید باشه البته بارها بهش اشاره کردم


من توی ماههای اخیر واقعا روی مسئله تقویت خلوت تمرکز کردم... خودم خیلی ضعف دارم... دارم ضعف هام رو برطرف میکنم... خلوت با انزوا و تنهایی خیلی فرق داره... در باطن که اصلا، حتی ممکنه در ظاهر هم شبیه هم نباشن... چون تنهایی نیاز به زمان داره نیاز به مکان داره... اما خلوت نه مقید به مکانی هست و نه زمانی... باید در تمام روز و فعالیتها و تعاملات ما جریان داشته باشه...

اینکه میگن: هر آنکس ز حکمت برد توشه ای ... جهانیست بنشسته در گوشه ای
اون گوشه همون خلوتی هست که من از صحبت میکنم... همه ی جهان خلقت در درون ما در خلوت وجود ما یافت میشه... تمام جلوات نظام خلقت تمام مسائل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و خانوادگی و تربیتی باید از منظر همین خلوت نگریسته بشه  تا جهان بینی ما نسبت به همه چیز درست بشه... اگر جلَوات بیرونی موجب بشه ما نسبت به خلوت خودمون بیگانه بشیم واقعا در جهنم دنیا خواهیم سوخت... تباه میشیم...
مبادا جذابیت جلوات بیرونی موجب بشه ما خلوت درون رو از دست بدیم... 

یه زمانی یه حرفی از استاد پناهیان شنیدم که خیلی لذت بردم و تحسینشون کردم
میفرمودن ما در حوزه خودمون از اساتید خیلی قوی ای استفاده میکردیم... بعد از مدتی میدیدم اون نتیجه مطلوب رو نگرفتیم... به مرور متوجه شدم طلبه ها مقهور تسلط و قدرت علمی اساتید میشن... به اساتید گفتم شما سعی کنید در کلاس در خیلی از مباحث اظهار جهل کنید تا طلبه ها جرات پیدا کنن...

دقیقا منظورشون این بود که قدرت علمی اساتید موجب شده بود طلبه ها جذب هیمنه علمی اون اساتید بشن و خلوت خودشون رو از دست بدن... لذا جوشش از درون نداشتن... داستان ما هم همینه... مبادا جذابیت و هیمنه ای که از پدیده ها در بیرون میبینیم ما رو جذب اون ظاهر کنه... اینکه فرمودن نصیبتون رو از دنیا فراموش نکنید یکی از معانی اش همینه...
یعنی هر چیزی در دنیا میبینید نصیبتون رو بردارید... یعنی از خلوت خودتون نظاره اش کنید و سهمی ازش بردارید... نه اینکه مات تجلی ظاهری اش بشین...
نصیب ما از دنیایی که واردش شدیم اسمای الهی هست... در مواجهه با پدیده ها و اتفاقات قرار هست اون اسماء در ما پیاده بشن... نصیب ما اینهاست که نباید فراموش بشه...

اساتید الهی و اولیا الله اغلب به شاگردانی بیشتر توجه میکنن که به سادگی غرق هیمنه ظاهری پدیده ها و موجودات نشن و این هنر رو داشته باشن که هر چیزی رو از منظر خلوتشون نگاه کنن...
من دارم به این سمت میرم...
به شما هم توصیه میکنم از خلوت خودتون غافل نشید... در درون خلوت هر کدوم از ما کل نظام خلقت نهادینه شده برای همین فرمودن اگر یک انسان رو نجات بدید کل بشریت رو نجات دادید...


برای من اولویتی پیش اومد که در تضاد با وبلاگ نویسی هست... برای همین دیگه نمی نویسم... و فکر میکنم رسالتم تا همین جا بوده... تا چند روز نظرات باز میمونه و بعدش کلا نظرات وب بسته میشه


التماس دعا

عدل خدا

اساسا برای درک عدل حق متعال باید دو مسئله رو برای خودمون حل کنیم

1_ یکی پیوستگی نظام خلقت و مستقل نبودن انسانها از هم و از حق متعال هست... 

این تصور غلطی هست که بگیم من کاری با بقیه مردم ندارم... و مستقلا دوست دارم فلان چیز رو... مثلا انگشت شست اگر بگه من دوست داشتم جام با انگشت وسطی عوض میشد... اینجا باید بهش گفت توی شست اصلا ماهیت مستقلی در این دست نداری... تا وقتی اینجا هستی و به این شکل هستی شست محسوب میشی... اگر از این جایگاه بیرون بیای شالکه ی دست بهم میخوره... یعنی شاکله ی خودت هم بهم میخوره... تو باید در این جایگاه، احسن باشی

ما انسانها باید به درک مستقل نبودن خودمون از نظام هستی برسیم... اگر به این درک برسیم بسیاری از مقایسات برامون بی معنی میشه... اونوقت سعی میکنیم مثلا در جایگاه شست بهترین عملکرد رو داشته باشیم... 

2_ دیگری اقتضاء عدل خدا اینه که به طلب حقیقی انسانها پاسخ بده... 

طلب حقیقی انسانها در طلب های وهمی و خیالی انسانها محدود نمیشه...

چون انسان در وهم و خیالش محدود نمیشه... اما وقتی رشد نکنیم بخش خودآگاهمون (علم مرکب = میدانیم که میدانیم _ میدانیم که نمیدانیم) فقط در محدوده وهم و خیال محبوس میشه... لذا وقتی به ابتلائی دچار شدیم هی دعا میکنیم و تلاش هم میکنیم اما میبینیم به حساب وهم و خیال ما گشایشی نیست... بعد برامون سوال پیش میاد که اگر خدا عادل هست چرا من باید همچین ابتلائی داشته باشم و فلانی نه؟...

مشکل این شخص اینه که خودش رو فقط در ادراکات وهم و خیال شناخته و حتی در محدوده زمانی هفتاد هشتاد ساله دنیا... چون درک جامعی از خودش و حقیقت خودش و ابدیت خودش نداره حکمت بسیاری از وقایع رو نمی تونه درک کنه... راهش این نیست که اونچه که در مقام وهم میخواد بهش بدن بلکه راهش اینه که رشد عقلی کنه تا از حکمت وقایع مطلع بشه... چون منِ ن. .ا فقط همین وهم و خیالم نیستم... خدا باید حق عقل و روح و سِرِّ منو هم ادا کنه...

فرض کنید کسی که بیماری قند گرفته و بیماریش رشد کرده... بگه من نمیخوام پام قطع بشه... اما دکترها و اقوامش حتما پاش رو قطع میکنن... در واقع این شخص در حساب وهم و خیالش نمی خواد پاش قطع بشه اما در یک محاسبات دقیقتر طلب وهم و خیالش اجابت نمیشه و طلب عقلش اجابت میشه... یعنی همین شخص در مقامی بالاتر خواهان قطع شدن پا هست...

حتی مرگ اشخاص و حتی نوع مرگ اشخاص هم بر اساس طلب حقیقی اشخاص هست... حتی جهنم و درکات جهنم هم طلب حقیقی اشخاص هست... خدا طلب اشخاص رو بهشون میده... حالا ممکنه سوال پیش بیاد چرا طلب شخصی جهنم هست؟... مثلا شمر... این بحثی مجزا میطلبه... اما همون شمر حرام زاده هم به اندازه کافی در دنیا بر اون حجت تموم شده بود و در حیطه اختیار خودش میتونست جهنمی نشه و به سمت بهشت بره اما خودش نخواست..... و با علم به اینکه با اعمالش جهنمی میشه اون اعمال رو مرتکب شد...

خدا هم عدل محضه... چون جهنم رو طلب کرد خدا هم نه تنها اون رو به جهنم می اندازه بلکه وجود خود شمر جهنم میشه... شمر در جهنمِ ماهیت خودش میسوزه...



عذر میخوام من سوادم در این زمینه کافی نیست... همین اندازه میفهمیدم...
این مطلب بر اساس درخواست نوشته شد... ممکنه به بعضی سوالات پاسخ ندم

450 درجه فارنهایت

راستش اولش که این بزرگوار پیشنهاد دادن در این چالش شرکت کنم تمایلی به این کار نداشتم اما وقتی یاد یکی از کتابهای تاثیرگذار زندگیم افتادم گفتم مطلبی بنویسم... و در این چالش شرکت کنم...



نمیدونم چه حکمتیه که وقتی تصمیم گرفتم جل و پلاسم رو جمع کنم دو پیشنهاد برای نوشتن از دو موضوع به من شده... اولش نمی خواستم هر دوتا رو قبول کنم اما دیدم باید بنویسم در مورد هر دوتا... یکی همین مطلبه... دیگری مطلبی در مورد عدل خدا

من از 19 سالگی بیشترین اوقاتم رو کتاب ها پر میکردم...شاید علتش این بود که دنبال حقیقت میگشتم... دنبال حرف و منطقی بودم که آرومم کنه... از فلسفه و رمانهای غرب هم شروع شد مطالعاتم... از هایدگر و نیچه و اسپینوزا و شوپنهاور و کانت و هگل و دکارت در فلسفه تا سارتر و کامو و برتولود برشت و ویرجینا ولف و مارسل پروست در رمان و نمایشنامه و فیلمنامه... تا کتب تاریخ هنر مخصوصا موسیقی از رنسانس تا قرن بیستم و ...
اما همواره روح جستجوگر من تشنه حرف حقی بود که آرام بگیره... منتها روح نسبیت و هرمونتیک و تاویل پذیری شخصی هر حقیقتی بدون هیچ شرطی در تفکر غرب حاکم بود و اینها روح من رو آرام نمیکرد... 
خلاصه ی تمام فلسفه غرب برای من این شد که ببین تو چه درکی از حقیقت داری... همون معیاره... در حالی که من نمی تونستم درک خودم رو معیار قرا بدم... من حالم شبیه اون دعای امام سجاد بود که به خدا عرض میکردن موی پیشانی من رو بگیر و با خودت ببر... من به اراده و پای خودم نمی تونم بیام... منو ببر...
در غرب انسانها خدا میشدن با هر تفکری... اما من دنبال تفکری میگشتم که انسان خدایی بشه...
در غرب تمام انسانها معیار بودن... اما من دنبال انسانی میگشتم که حقیقتا معیار باشه...


اومدم به دامان شهید مطهری افتادم... از کتب فلسفی اش شروع کردم... منطقش رو خوندم... اصول فلسفه و روش رئالیسمش رو خوندم... حدود هفت هشت تا کتاب فلسفی دیگه اش رو هم تهیه کردم اما اونها رو موضوعی میخوندم نه به صورت کامل...
شهید مطهری کمی حالم رو بهتر کردن... اما همچنان خلاء وجود داشت برای من... شهید مطهری خورکهای خوبی به من داد اما باید از کتبشون عبور میکردم... علمای دیگه ای هم بودن که تا حدودی خواندمشان اما باز هم به پای شهید مطهری نمی رسیدن...
تقریبا داشتم ناامید میشدم که کتابی پیدا کنم که معیار و میزانی به دستم بده که بیارامم...
اوایل سال 88 بود... چند اتفاق بد در سال 87 موجب شده بود حالم اصلا خوب نباشه... این خلاء روحی ام هم دست از دلم برنمی داشت... تا اینکه در یکی از صبح های بهار 88 اتفاقی برام افتاد که بدون اینکه کسی بهم چیزی بگه فهمیدم باید کتبی رو بخونم... از نویسنده اون کتب فقط اسمی میشناختم (علامه حسن زاده آملی)... همین... تحقیقی کردم دیدم هم توصیفات تاییدی از ایشون خیلی شگفت انگیزه هم تکذیبه هایی در مورد ایشون خیلی پررنگ و تنده... گیج شدم... از نماینده نهاد رهبری دانشگاهمون از اون مولف (علامه) پرسیدم... و گفتم پشت سر ایشون ان قلت و حرف و حدیث زیاد هست... ایشون چه جور مولفی هستن؟...
نماینده مقام معظم رهبری در دانشگاه به صراحت فرمودن: در مطالعه اون کتب کوچکترین تردیدی به خودت راه نده... و این رو بدان که حسادت در بین علما بیش از عموم مردم هست... تمام اون حرف و حدیث ها از روی کینه و حسادت و یا جهالت هست... و در تایید ایشون توصیفات شگفت انگیزی کردن که من نقل نمی کنم اونها رو... اما بعدها فهمیدم تمام اون توصیفات ایشون از اون مولف عین حقیقت بود...


من نمیدونستم خواهرم کتب اون عالم رو میخونن... وقتی اون اتفاق رو برای خواهرم تعریف کردم ایشون به یکی از شاگردان اون عالم دسترسی داشتن قضیه رو گفتن... اون شاگرد فرمود اگر دوست داشتن بیان کتب این عالم رو بخونن... هر سوالی داشتن از فلانی بپرسن... اگر فلانی نتونست قانعش کنه... بیاد پیش خودم...
رفتم پیش فلانی (آقا مهدی)... بعد از یکی دو ساعت صحبت به این نتیجه رسیدم: بعد از خوندن اون همه کتابها هنوز هیچی نمیدونم... بهش گفتم ، یه کتاب بهم معرفی کن... من خیلی چیزا رو نمیدونم...
یه سی دی از یه سخنرانی حدود 20 جلسه ای بهم داد... موضوعش رابطه علم و دین بود...
خیلی از اون سخنرانی خوشم اومد... ازش خواستم از اون جنس،کتابی بهم معرفی کنه... احساس میکردم به یک دریای متلاطم رسیدم... دریایی مواج...
کشتی و بادبانی بزرگ و محکم لازم بود تا وارد این دریا بشم...


کتاب "معرفت نفس" علامه حسن زاده آملی با شرح آقای صمدی آملی رو بهم معرفی کرد و گفت بیا با هم بخونیمش و مباحثه کنیم...
حالا دیگه چند ماهی بود از فتنه 88 گذشته بود و ما داغی از اهالی فتنه بر دلمون بود و صحنه ها دیده بودیم... شروع کرده بودم به خواندن کتاب... و شرح... رسیدم به این جمله: " وجود مساوق حق است"
جزوه رو بستم و خوابیدم... انگار آرام شده بودم... همین بود... میتونستم مطمئن باشم بقیه سوالهام هم پاسخ داده میشه... ولو ده سال دیگه...
حدود چهار سال با اون دوستمون (آقا مهدی) و جمعی که بعدا ما به اونها ملحق شدیم خواندیم و مباحثه اش کردیم... این کتاب نه فلسفه بود و نه عرفان... هم فلسفه بود و هم عرفان و هم مطابق قرآن...
در طی چهار سال موفق شدیم از مجموع 153 درسش 13 الی 14 درسش رو مباحثه کنیم... تقریبا تمام این 4 سال هفته ای یک ساعت مباحثه داشتیم...
این کتاب و مطالبش و مباحثاتش بیشترین تاثیر رو در شکل گیری جهان بینی من داشته...
اساسا این کتاب، کتابی نیست که میوه بده دستت... بلکه بذر میده دستت و کشاورزی و کاشتن یادت میده... این تویی که باید با استفاده از اون اصول و کدها بذر وجودت رو سبز کنی و میوه بدی...
اساسا هم با این منش که به جای گفتن مصادیق ، اصول رو به جان انسان القاء کنن موافقم... چون اصول رو درست درک کردن مثل همون چشم بینا هست در دو مطلب قبل از اینم...


فهم و درک این اصول و به کار بستنش در مسائل خانوادگی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی نیاز به تعمق داره که خب غالبا حوصله و صبر در خوری نداریم تا به سمت این تعمق بریم... ما بیشتر میوه دوست داریم برای پوست کندن ، نه بذر برای کاشتن و سبز کردن...
جامعه مدرن و سبک زندگی جدید این کار رو با ماها کرد

تشخیص در جزئیات

میفرمودن قیامت در جزئیات است... ببینید در جزئیاتی که در طول روز باهاش مواجه هستید چگونه اید... در مواجهه با همکار... فرزند... همسر... کار خانه... کار بیرون ... غر زدن های اهل خانه... بد قلقی های همسر و فرزند... حتی لطف و خوبی های اهل خانه... همه...



 از کودکی می شنیدم که در روز قیامت نامه اعمال (جزئیات زندگی) شما رو به دست شما میدن...
و میشنیدم در قیامت تمام جزئیات زندگی ات از جلوی چشمت رد میشن...


عجیبه که مسئله ای به این مهمی رو همینقدر مهم نمی دونیم
اساسا درک ماها از کلیات و مسائل نظری خیلی سخت نیست... توی این مسائل اغلب تحلیل های خوبی داریم... باید بپذیریم تشخیص درست و غلط در جزئیات بسی سخت تر از تشخیص درست و غلط در کلیات هست...
حتی مشرکین و کفار هم با درست و غلطِ کلی مشکلی ندارن... و میپذیرن... اما همین که به جزئیات و مصادیق میرسن هفتاد و دو ملت درست میشه... یعنی نفس و ماهیت تشخص هر کسی در جزئیات قیام میکنه... یعنی رفتار در جزئیاته که مشخص میشه نقد وجودی هر شخص چقدر می ارزه...
حتما همه مون تجربه کردیم با وجود کلی اطلاعات و نظریات صحیح که داشتیم در جزئیات زندگیمون لغزیدیم و به خطا رفتیم...


برم سر اصل مطلب... برای اینکه در جزئیات بتونیم درست رفتار کنیم عقل لازم داریم... عقل به معنای درست کلمه... به معنای قرآنی اش...
کسی که به عقل سلیم برسه در واقع به فرقان رسیده...
خب بهتره در مورد روش رسیدن به این عقل سخن بگیم... چه جور باید مشی کنیم تا به این عقلانیت برسیم...
منم دارم روش فکر میکنم...
باید مشی و سلوک شیرینی داشته باشه... همه سختی هاش هم شیرینه...
تاکید میکنم که این به معنای کم ارزش بودن نظریات و کلیات صحیح نیست...