ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام .... من هم نمی بینم ام

ن والقلم و ما یسطرون

اگر تو نبینی ام .... من هم نمی بینم ام

فرض کنید در کره مریخی همه انسانها کور متولد میشن...

اساتیدی هم هستن که مشغول آموزش هایی هستن که این اشخاص به واسطه کوری از زندگی محروم نشن و بتونن نقش خودشون رو در جامعه ایفا کنن...


از بین این کورها اونهایی که متوجه کوری شون میشن (چون جایی که همه کور باشن تشخیص حقیقتی به نام کوری سخته انصافا...) میرن در پی اساتید تا بتونن در کره مریخ نقش آفرین باشن...


اکثر اساتید در این کره مریخ بیش از نود و پنج در صد اهتمامشون بر روی آموزش نشانه ها هست... مثلا مباحث حجم شناسی... مباحث بافت شناسی.... مباحث صدا شناسی... مباحث سطح شناسی... مباحث هواشناسی از راه صدا و لمس... مباحث شامه شناسی...

یعنی خلا بینایی رو با انواع آموزش ها سعی میکنن مرتفع کنن... یعنی به جای اینکه بینایی به شما بدن نشانه ها رو به شما آموزش میدن... که مثلا اگر فلان بو رو استشمام کردی بدون میوه ای تلخ هست...


در این کره مریخ تک و توک از اساتیدی هستن که نمیان اون مباحث رو خیلی آموزش بدن... البته که گاهی گریزی به اون مباحث هم میزنن... اما در حد 20 درصد... برای اینکه تا بینایی تون رو بدست بیارید خودتون رو رفع رجوع کنید

عمده آموزش هاشون روی اینه که چشم طرف رو بینا کنن... یعنی علاوه بر تسلط به اون مباحث چشم پزشک هم هستن... مثلا میگن حتما فلان غذا رو بخور فلان غذا رو هم اصلا نخور... هفته ای یه بار هم باید فلان طور چشمت رو شستشو بدی... در مقابل نور هم سعی کن قرار نگیری... از سرمای زیاد هم تا دو سال باید پرهیز کنی تا اون برنامه اثرش رو بذاره...

این اساتید معتقدن اگر این اشخاص درست خودشون رو تحویل اساتید بدن در طول ده سال کاملا بینا میشن و دیگه تمام اون مباحث رو با چشم خودشون متوجه میشن... لذا عمده تلاششون رو بر بینا کردن اشخاص میذارن... نه اون آموزش های متکثر...



خب میخوام بدونم شما اگر توی کره مریخ بودید نزد کدوم اساتید میرفتید؟
با فرض اینکه نمیشد نزد هر دو تا شون برید...
یا میتونید ضعف و قوت روش هر کدوم از دو دسته اساتید رو تحلیل کنید...

هر چی بیشتر فکر میکنم ربط های عمیق تری بین صبر و بصر میبینم همینقدر بگم که همونقدر که بلند کردن یک وزنه 200 کیلویی برای یه وزنه بردار ربط مستقیم به قدرت و درایت وزنه بردار داره یعنی بلند کردن اون وزنه پشتوانه غیر قابل اغماض مثل قدرت داره... رابطه بصر یا بصیرت با صبر همینقدر مستقیم و عمیق هست...

ص ب ر

ب ص ر

همون قدر که پیش از این از ربط عمیق جوهری علم و عمل مبتهج میشدم و هنوز هم هر وقت به ربطشون فکر میکنم چیزی جدید عایدم میشه...

ع ل م

ع م ل

عجیبه که در عربی کلماتی که به لحاظ حرفی با هم مشترکن ربط های شگفتی با هم دارن 

مثل عقل و علق یا تعلق و تعقل...

ع ق ل

ع ل ق

راستی کسی نمیدونه مبدع زبان عربی کی بوده؟!!! زبان های دیگه هم همین قدر عمیق و حِکمی هستن؟ البته فارسی رو هم خیلی دوست دارم مثلا حقیقتی که در لسان عرب "نفس" نامیده میشه در زبان ما "روان" نامیده میشه... این خیلی حکیمانه هست که حقیقتی مثل نفس ناطقه انسان اسم با مسمایی مثل "روان" داشته باشه...

یا در فارسی به نظام هستی میگیم "جهان"

خیلی الفاظ حکیمانه هستن...

نمیدونم چقدر قابل اعتنا هست این حرف دوستم که میگفت مبدع زبان عربی حضرت اسماعیل (ع) بوده... منبعش اصلا یادم نیست... اما حتی اگر حضرت اسماعیل هم نبوده لاجرم مبدع زبان عربی  یک انسان حکیم و الهی بوده...



 


دریافت
مدت زمان: 6 دقیقه 40 ثانیه 

آقای مختاباد همشهریمونه انصافا این قطعه فوق العاده هست...

 

 

 

سه شغل رو دوست دارم... قلبا دوست دارم... بدون اینکه اول دلیل بیارم بعد به نتیجه برسم که دوستش دارم...

به قول فلاسفه، بدون تصور ، تصدیقشون میکنم... یا بهتره بگم تصدیقشون مقدم بر تصورشون هست...

مثل حقیقت وجود... تصدیقش مقدم بر تصورش هست...


1: چوپانی

2: کشاورزی

3: معلمی


از این سه شغل حدود یک سالی (سال اول ازدواجم) شغل دوم رو تجربه کردم... چه گشایش ها در اون یک سال داشتم البته نه به لحاظ مالی...

بذرها رو با ذکر می افشاندم... ذکر ها رو با عشق میگفتم... و البته سختی های زیادی رو در این دوره تجربه کردم... اما به خاطرات خوش و گشایش هایی که برام ایجاد شد می ارزید:


استاد بزرگواری برای سخنرانی به شهرمان آمده بودن... برای شام، مهمان حاج آقا شده بودن... همسر حاج آقا زن عالمه ای هست... عالمه ای گمنااااام... الحمدلله که ما با خانواده حاج آقا رفت و آمد داریم...

حاج آقا رفتن بازار و برای شام کمی سبزی خریدن...

سبزی رو که به منزل آوردن همسرشون نگاهی به سبزی ها انداختن و گفتن زحمت کشیدی اما دوست دارم سبزی هایی که "ن. .ا" کاشته رو جلوی استاد بذاریم... حاج آقا با من تماس گرفتن و ماجرا رو گفتن...

گفتم: چشم حاج آقا ولی سبزی هام جور نیست... فقط ریحون دارم...

گفت: ما هم فقط ریحون میذاریم جلوی آقا... اشکال نداره...



اینکه اون همه سختی ها و تنگناهای اون زمانم همچین خاطراتی رو هم داشت سختی هاش رو برام شیرین میکنه...

خیلی به فکر اینم که چوپانی رو هم تجربه کنم اما الان که شرایطش محیا نیست خیلی دوست دارم شرایط مالی اجازه بده و تعدادی گوسفند بخرم و بدم به یه چوپان... با هم توافق کنیم بر سر منافع و مضارش...
شک نکنید بهتر از گذاشتن پول توی بانکه...


یکی از خاطرات اون دورانم این بود که روزی یکی از هم مباحث ها اومد سر زمین کشاورزی ام... (استاد دانشگاه و از اعضای هیئت علمی هستن ایشون) مقداری پول برای من آورد و گفت فعلا تا محصولاتت به ثمر بنشینه اینها رو داشته باش... بعدش هر وقت در توانت بود بهم پس بده...
من خیلی نیاز داشتم... اما لحظه ای خیلی سختم شد... من چیزی از تنگنای مالی ام به احدی نگفته بودم...
یک مسئله در ذهنم اومد و از اون سختی بیرون اومدم و پول رو گرفتم و تشکر کردم:
این بنده خدا با نیت خیر خواست کمکم کنه... من سدِ راهِ این خیر نباشم... پذیرفتم و ...

قشنگی های زیادی در اون زمین دیدم... که اینها اون کوچیکاش بود... یکی دو سال اول ازدواجم مضیغه های مالی جدی ای داشتم... اما چون ازدواج کردن رو برای خودم تکلیف میدونستم و چون تعالی خودم رو از این کانال میدیدم اقدام کردم با وجود اینکه با لیسانسم شغلی نداشتم... و یقین داشتم خدا اعتمادم به خودش رو بی پاسخ نمیذاره... و واقعا چشیدم که... خدا هست!!!


تغییراتی در خاطرات دادم تا برای عموم قابل هضم باشه... والا از نظر خودم خاطرات رو شهیدش کردم... اصطلاح شهید تنها جایی که به معنی مثبتی به کار نمیره در این جور جاهاست... باهاش مشکل دارم... اما فعلا چیز جایگزینی به ذهنم نرسید



یمن




کاش من هم یمنی بودم

موحد حقیقی کسی هست که "یکی" رو یافته

و موحد مفهومی کسی هست که "یکی" رو بافته... 

البته بافتن بد نیست... اگر بافته ی درستی باشه... اما تا یافتن فرسنگ ها فاصله هست...

ما کی می یابیم؟

یکی از معانی انتظار و فرج همینه... مومن دائم در انتظاره تا فرج بشه... زمان فرج کِی هست؟

می فرمایند خود امام زمان هم نمیدونه... (البته این نمیداند معنا داره... به معنای جهلی که ما داریم نیست)

حضرت هاجر وقتی بین کوه صفا و مروه در تقلا بود یک منتظر واقعی بود...

انتظار فرج میکشید... اما نمیدونست فرج چه زمانی اتفاق می افته... 

میگن حضرت نوح هفت بار برای یارانش گفت (به اذن الله) که زمان فرج برای اونها کی هست اما شش بارش، وقتی اون زمان فرا میرسید وحی نازل میشد که زمان فرج مثلا ده سال به عقب افتاد ... بسیاری از یاران حضرت در این شش بار، ریزش داشتن... و فقط کسانی تا وعده هفتم مومن باقی ماندن که منتظر واقعی بودن...

اساسا بین فرج و اضطرار ربط هاست.. بین عبودیت و اضطرار ربط هاست...

امن یجیب مضطر اذا دعا ویکشف السو



اینکه میفرمایند نفس را به امور نیک مشغول کنید برای همینه... امور نیک مثل صفا و مروه هستن... بین این کوه ها در سعی باشیم... علت تواضع مومنین واقعی با وجود انجام این همه کار خوب، تعارف و شکسته نفسی (به معنای متعارف) نیست... واقعا میدونه کاری نکرده... بله، کمک به خلق کرده برای خدا دویده...اما...
اون چون درک کرده همه این دویدن ها، معنای انتظارش هست... اون تشنگی خودش رو میبینه و سرابی که بر سر کوه ها دیده... چه فخری بفروشه؟!!! فخر برای سراب؟!... فخر برای نچشیدنش؟... فخر برای تشنگی اش؟!!!، این نچشیدن و تشنگی رو که اغلب و اکثر انسانها دارن... مثل این میمونه کسی برای اینکه چشمش میبینه به تمام انسانهایی که چشمشون میبینه فخر بفروشه... خب این ناقص العقله...
بعد وقتی هم میچشه و فرج براش حاصل میشه متواضع تر میشه... چرا؟
چون اون موقع شهود کرده که بهش رسوندن، اون و تشخیصش به هر چی رسیدن سراب بوده و تاثیری در رفع عطشش نداشت... چون میدونه همش دست دیگری هست... حالا آدم میفهمه که چرا با وجود بسیج همگانی ای که صورت گرفت اما باز هم فرمود: خرمشهر را خدا آزاد کرد یقین بدونید اضطراری شکل گرفت تا اون فرج اتفاق افتاد...


اساسا زمان فرج از اسرار و مکتومات هست بزرگواران...
عاقل باشیم و روی اینکه سِرِّ این مکتوم بودن چیه بیاندیشیم...
معنای انتظار رو وسعت و عمق بدیم... حضرت بقیة الله منتظری در تمام شئون میخوان... نه یک منتظر صرفا حکومتی، سیاسی...نه صرفا یک منتظر آفاقی...
شک نکنید که انتظار سیاسی و حکومتی مقدسه... اما تک بعدی فهم کردن انتظار ظلم به خود هست...
ما در مقام انتظار، منتظر فرج عقل های قدسی خودمون هم هستیم... (همون که حضرت آقا به عنوان بصیرت ازش یاد میکنن)
اگر عقل قدسی همون آبی باشه که ما با اون رفع عطش میکنیم وهم و خیال و قوای ظاهری ما کوه صفا و مروه هستن... خودمون رو بین این کوه ها در تقلا و تکاپو بندازیم... 
باور کنیم فلسفه و عرفان خوندن ، حدیث و روایت خوندن ، تفسیر خوندن، دانشگاه و حوزه رفتن، کسب حلال داشتن، خدمت به خلق کردن و تمام کارهای پسندیده همه در حکم سعی ایست که ما بین صفا و مروه میکنیم... اینها تجلی انتظار ما هست... زمان فرج رو فقط خدا میدونه... برای رسیدن به عقل بین وهم و خیال در سعی باشیم... وهم در اصطلاح اهل فن ، فهم مفاهیم جزئیه میکنه... عقل ادراک معانی مرسل و کلیه میکنه... تمام علوم بشری به برکت همین وهم و قوه تفکر هست... پس وهم چیز بدی نیست... ازش بهره ببریم...

تا زمانی که در وادی مفهوم هستیم در وهم هستیم... چیز بدی نیست... مگر خدا چیز بد هم خلق میکنه؟... باید روش استفاده اش رو یاد بگیریم...



 میدونید چرا کارهای پسندیده انجام دادن در حکم سعی بین صفا و مروه هستن؟ و کارهای ناپسند حتی سراب هم محسوب نمیشن؟

چون خیری که در کاهای پسندیده هست موجب تطهییر شخص میشه تا شخص به اضطرار برسه... تا شخص تطهییر نشه مضطر نمیشه... من نمی تونم این رو زیاد باز کنم... ممکنه برخی اشتباه فهم کنن و به من بد بین بشن... لذا برای اینکه در بهشت به شما شراب طهور بنوشانند باید تا مقام ابرار اوج گرفته باشی والا هر بهشتی ای نمی تونه شراب طهور بنوشه...
باید از ابرار بشی و از تمام خوبی هایی که کردی هم پاک بشی... یادت بره سه تا شهید دادی... یادت بره چه خدمتها کردی... دست تسلیم رو ببری بالا و بگی اونها که وظیفه ام بود... من هیچی ندارم... خالیه خالی ام... فقر محضم... فقرت رو که میبینی مضطر میشی... مضطر که بشی در آغوشت میگیرن...
اصل بر اینه که انسان به اضطرار معرفتی برسه... نمی بینید بچه که به دنیا میاد در اوج اضطرار قرار داره؟
نمی بینید خدا غذای مضطر رو آماده داره؟... وقتی اشکش جاری هست خدا مَشکی رو در وجود مادرش به جوشیدن میندازه تا اجابت کرده باشه اشک های این مضطر رو؟...


اینجا فقط بحث عرفانی ارائه نشد... خواستم بگم ما باید در مقام وهم و خیال مشغول باشیم وهم و خیال رو مشغول به اموری بکنیم که دین و عقل به ما دستور میدن... این سعی ایست که ان شا الله ما رو به اضطرار میرسونه و چشمه عقل ما جوشیدن میگیره...

بابت طولانی شدن عذر خواهم...

همه ما در سیر وبلاک نویسی مون فراز و نشیب هایی داشتیم... 

کسی نمی تونه جذابیت وبلاگ نویسی رو انکار کنه... شما در وبلاگ با تمام وجوه مخاطبان مواجه نمیشید برای همین جذابیت بیشتری داره...

واقعا عذر میخوام این مثال رو میزنم... فقط به خاطر وجه مشترکش به لحاظ کلی میگم نه به لحاظ ماهوی...

بنده خدایی میگفت زن و شوهری شش ماه بعد از ازدواج اومدن پیش من برای مشاوره... در آستانه طلاق بودن... میگفتن ما یازده سال قبل ازدواج با هم دوست بودیم و حتی یه بار دعوا نیفتاده بودیم اما توی این شش ماه که ازدواج کردیم واقعا دیگه نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم...

اون یازده سال به خاطر این همه چیز خوب و جذاب بود که اون دو نفر با تمام وجوه همدیگه در مقام عمل مواجه نبودن... لذا یازده سال بدون دعوا پیش رفتن... جذابیت داشت...

وبلاگ نویسی هم همینه... شما با تفکراتی مواجه میشید که غالبا در یک بسته بندی مناسبی هم عرضه میشن... البته که این خیلی خوبه...

کلا تفکر خوب، خوبه... تفکری که چیزی بهت یاد بده خیلی خوبه... مثل کتاب خوب میمونه... اما این کتابهای خوب (وبلاگها) گویا هستن... ناطق هستن... زنده هستن... این جذابیتشون رو بیشتر میکنه...

البته بعضی ها هم خاطره نویسی و خاطره خوانی رو دوست دارن که خب سلیقه ها مختلفه اما نفس امر یکیه...

یعنی با یک وجه مخاطب یا نویسنده روبرو میشید...

حالا از فضای وب بیرون بیایم و بریم توی عالم واقعیت:

فرض کنید دوستی در عالم واقعیت دارید که بسیار هم سنخ هستید... حتی اون عاقل تر از شماست و مشتاق تعامل با شما... در مواجهه با همچین دوستی هم ممکنه همین جذابیت وبلاگ برای شما ایجاد بشه... میل به گفتگو و تعامل... چون اونجا هم تفکراتتون با هم مواجه میشن...

این جذابیت یک خطری جدی در پی داره...

اگر این یک خطر مدیریت بشه وبلاگ و وبلاگ نویسی خیلی هم خوبه...



اون خطر جدی گرفتن خلوت شما از شماست...
ببینید، بدن انسان بصورت طبیعی میتونه موادی ترشح کنه که موجب شادی انسان بشه اما اگر شما اون مواد رو دایم از بیرون بهش تزریق کردید اون ترشح از درون دچار حادثه میشه و تعطیل میشه...
میل به تعامل و گفتگو و جذابیت تفکرهای زیبا و کاربردی چیزی هست که انسان به صورت فطری داره... اصلا یکی از لذت های بهشت هم نشینی و هم کلامی با مومنین هست... 
اگر فطری هست یقینا معادلی در درون انسان داره...
تعامل با خود.... تعامل خودِ فعالم با خود اصیل و الهی و فطری ام...
این تعامل هم فوق العاده جذاب هست... لذا اولیای الهی هم غرق این تعاملات میشن برای همین اصلا خودبخود سحر ها رو بیدار هستن... "قم لیل الا قلیلا" هستن... چرا؟ چون اون موقع وقت تعامل و گفتگو هست... هر چی بیشتر این غبار رو از خودِ الهی شون کنار میزنن بیشتر آینه میبینن که نقش خالق در اون هویداست...
مواظب باشیم جذابیت های این فضا، خلوت شما رو از شما نگیره...
البته اکثر ماها اصلا خلوت رو تجربه نکردیم اما این جذابیت ها اگر موجب بشه که بدونیم یه وبلاگی در درون داریم که یه مخاطب یا نویسنده ای داره که فوق العاده حالمون رو تغییر میده یقینا اون رو دنبال میکنیم...


راهش اینه که اولا فعالیت وبلاگی مون نظم داشته باشه، برای خودمون ساعت مشخصی داشته باشه...
ثانیا عبور کردن رو تمرین کنیم... 
من دوست فوق العاده هم در عالم واقعیت دارم و میدونم اگر اون تجلیات، درون و خلوتمون رو از ما بگیره به سمت تنزل و سقوط میریم... و اون دوست هم دیگه نمی تونه با ما تعامل داشته باشه...


این وبلاگ برای همین بنا شده بود... که نوشتن و پاسخ دادنم حسابی داشته باشه... یکی دو هفته ای هست که باز غفلت کردم... باید دوباره از سر بگیرمش

 

دو سه روزی بود که داشتم چند جلسه از سخنرانی های آقای رائفی پور رو گوش میدادم

یه چیزی ازش پرسیدن و جوابی داد که به نظرم اومد باید منتشرش کنم... مردم باید باید این چیزا به گوششون برسه.


میگفت توی خونه استیجاری زندگی میکنه... خونه اش صد متری بوده... امسال که صاحب خونه اجاره رو برده بود بالا پولش رو نداشت و از اون خونه پا شد و رفت توی یه خونه 85 متری... گفت جاش هم متوسط رو به پایینه تهرانه...


کسبش و معیشتش کلا از راه تدریس و حقوق ثابت و اینها نیست... میگفت اطراف تهران با یکی از دوستاش عطاری دارن... مغازه شون هم اجاره هست... میگفت سهم این ماه آخرش هم شده بود نهصد هزار تومن...

میگفت پدرش سرهنگ بازنشسته ارتشه و یه پراید مدل پایین داره که گاهی میره توی آژانس کار میکنه و ...


من همش رو باور کردم



روحانی معروفی هم میشناسم که تنها منبع درآمدش شهریه حوزه هست... توی شهر خودشون در روستا ساکنه و تا حالا هیچ وجهی از منبرهاش و سخنرانی ها و تدریسش دریافت نکرده... عین هشت سال جنگ هم در جنگ بوده... همین الان هم گاهی به مناطق مقاومت اسلام سر میزنه (سوریه ، عراق و لبنان)... چند نفر از شاگردهاش هم در سوریه (خان طومان) شهید شدن که هنوز پیکرهاشون برنگشته...

بد نیست اگر کسانی که فعال سیاسی فرهنگی و اقتصادی کشور هستن و از سلامت زندگیشون خبر دارید بیایید بگید... بذارید مردم فقط آمار اختلاس گرها به گوششون نرسه... تا ناامید بشن...

اگر تو نبینی ام

من هم نمی بینمم...


تمام دوران سه چهار ساله ی دین گریزی ام زیر سر این بود که با تصوری که از بهشت داشتم شوقی در من ایجاد نمیشد

و با تصوری که از جهنم داشتم رعبی در دلم ایجاد نمیشد...


من نیازمند یک گوشه چشم بودم...

من فقط با نگاهت رام میشدم... 


فرمودن کسی که خودش را بشناسد خدا را شناخته...

خدایا اگر تو نبینی ام؟

من چگونه خودم را ببینم تا شناختی حاصل شود؟


جست و جویی در دلم انداختی

تا روم زان جستجو در جوی تو

خاک را هایی و هویی کی بُدی؟!

گر نبودی جذبِ های و هوی تو



شاید یکی از بهترین تصمیمات مدیریتی این چند سالم رو گرفتم (همش هفت هشت نفر تحت مدیریت منن)

تونستم به یه راهکاری برسم که بدون زیر نظر گرفتن رفتار نیروها متوجه میزان تلاششون برای انجام کار بشم

وقتی بهشون گفتم تا یک ماه عملکردتون به لحاظ کمی و کیفی طبق فلان روش ارزیابی میشه و قرار هست به کسانی که عملکرد بهتری دارن ماهانه پاداشی داده بشه... دیدم که اون نیرو که از بقیه کند تر و ضعیفتر هست رنگش عین گچ شده...


بنده خدا نمی دونه اگر تلاشش رو بکنه این طرح بیش از همه به نفع خودشه...

در این روش مشخص میشه چه کسی بیشترین تلاش و همت رو به خرج میده... و ارزش هر کس بر اساس همت و تلاشش نمایان میشه نه استعداد و سرعتش...

این طوری نیروها بر سر سفره تلاششون مینشینن نه استعدادشون


کاری که خدا با ما میکنه...



چقدر امروز مطلب نوشتم

چه روزی خوبی بود

منتظر بودم تا غذا آماده بشه... جمله ای پشت کتاب توجه ام رو جلب کرد:

از نگاه اسلام در خانواده نه مردسالاری موضوعیت داره

نه زن سالاری

و نه حتی شایسته سالاری...


در خانواده باید جایگاه سالاری وجود داشته باشه



میگفت دلم نمیخواد دیگه نماز بخونم... دیگه نمازام رو نمی خونم... مثل قبل عقایدم محکم نیست...
گفتم: این نشانه رشدت هست...

با تعجب نگاهم کرد!!!!!...
گفتم من هم اگر دلایل تو رو داشتم برای عبادت، کنار میذاشتمش...
تا حالا دینداری ات تقلیدی بوده... تاریخ مصرفش تا الان بوده... منقضی شده...
الان عقلت دلیل عمیقتری برای عبادت میخواد... راهش ترک عبادت نیست... راهش اینه که به عقلت پاسخ درست تری بدی...
عقلت غذا میخواد علی...

به فکر فرو رفت:
راست میگی... میگی چه کتابی بخونم؟